.....چند روز بعد نزديك شهر بشرويه رسيدم كه مي گفتند تمام سكنه ي آن دانش مند هستند همينكه سواد شهر
نمايان شد ديدم كه عده اي پياده به سوي من مي آيند و معلوم شد كه از سكنه ي شهر هستند . من حدس زدم كه
آنان از بزرگان شهر مي باشند و آمده اند تا مرا مورد استقبال قرار دهند .
ولي وقتي به نزديك من رسيدند مشاهده نمودم كه همه از نوع روستائيان مي باشند و جامه ي همه آنها كرباس آبي
است و چون هوا قدري سرد شده بود ، قبايي از پشم روي آن پوشيده اند. تمام جامه ها آبي و تمام قبا ها
خاكستري بود و گويي كه در شهر آنها غير از كرباس آبي رنگ و پار چه پشمي خاكستري پارچه ي ديگري وجود
ندارد. همه دستار بر سر داشتند كه سرپوش عمومي سكنه شهر هاي خراسان است . آن عده ، مقابل اسب من
توقف كردند و يكي از آنها كه ريش سفيد بود با صداي بلند شروع به خواندن شعر كرد و اشعاري بدين مضمون
خواند ( اي اميري كه خورشيد و ماه و فلك در اختيار تو است و جز با اراده ي تو گردش نمي كند قدم تو به
بشرويه مبارك باد و ما سكنه مسكين اين شهر تا آنجا كه توانائي داشته باشيم از پذيرايي فرو گذاري نمي كنيم .)
وقتي كه اشعارش تمام شد از وي پرسيدم امير اين شهر كيست آن مرد گفت اين شهر امير ندارد گفتم چگونه ممكن
است شهري امير نداشته باشد و بودن امير چگونه امنيت در آن شهر حفظ مي شود و احكام شرع و عرف را كه
اجرا مي نمايد. آن مرد گفت اي امير بز رگوار ما در اين شهر امير نداريم و احكام شرع و عرف را خودمان اجرا
مي كنيم .گفتم: من وصف شهر شما را شنيده بودم ولي تصور نمي كردم كه بشرويه امير و حاكم نداشته باشد. آن
مرد گفت: اي امير بزرگوار براي اينكه بداني شهر ما امير و حاكم ندارد خوب است قدم رنجه نمائي و وارد شهر
شوي و وضع شهر ما را ببيني .
وقتي قدم به شهر نهادم از وسعت معابر حيرت كردم زيرا در سمر قند هم آن گونه معابر وسيع هم وجود نداشت.
سكنه شهر كه در سر راهم ايستاده بودند توبره اي داشتند و از آن توبره، چيزي بيرون مي آوردند و آن را به دو
قسمت مي كردند و قسمت را در يك جيب و قسمت ديگر را در جيب دوم مي نهادند . من از مردي ريش سفيد كه
معلوم بود در آن شهر، ارشد مي باشد و مرا راهنمائي مي كرد پرسيدم: براي چه مردم در اينجا توبره اي از دوش
آويخته اند و آن چيست كه از توبره بيرون مي آوردند و قسمتي را در يك جيب و قسمت ديگر را در جيب
دوم مي گذارند؟ آن مرد كفت: اي امير آنچه در توبره وجود دارد پشم بز است و كساني كه مي بيني آن پشم را از
توبره بيرون مي آورند و موي بز را از گرك جدا مي كنند و مو را در يك جيب ديگر قرار مي دهد تا از گرك بز برك
ببافند و با موي بز جاجيم و گليم بسازند.
گفتم: براي چه از پشم گوسفند استفاده نمي كنند ؟ مرد ريش سفيد گفت: براي اينكه در اينجا گوسفند پرورده نمي
شود ، زيرا چراگاه نداريم ولي بز، در بيابان هاي اطراف اين شهر علف خشك يا خار مي خورد و به ما شير و پشم
مي دهد . از آن مرد پرسيدن نام تو چيست؟ جواب داد: حسين بن اسحق . سوال كردم در اين شهر چه مي كني؟
جواب داد امام اين شهر هستم و هنگام نماز مردم به من اقتدا مي كنند و نماز مي گذارند و گاهي هم اختلافات
مردم را رفع مي نمايم.
در آن موقع به يك گارگاه نساجي رسيدم و ديدم كه درون گارگاه چهار نفر مشغول پارچه بافتن هستند. ( حسين بن
اسحق) گفت اي امير، كرك هايي كه مردم اين شهر جمع آوري مي نمايند صرف بافتن اين پارچه ي كركي كه
موسوم به برك است مي شود.
آنگاه دستور داد كه يك طاقه از آن پارچه را براي من آوردند تا ببينم . و پارچه ي مزبور كه با گرك بافته مي شد
از پارچه هاي ابريشمين چين كه بخصوص در سمرقند فراوان است نرم تر و لطيف تر بود و من تا آن روز پارچه
اي به آن لطافت و نرمي نديده بودم.
از ( حسين بن اسحق) پرسيدم كه بهاي يك طاقه از اين پارچه چقدر است؟ جواب داد نيم دينار. بهاي پارچه بسيار
ارزان بود و هنگامي كه خواستم از كارگاه خارج شوم دست در جيب كردم كه به هر يك از نساجان كه در آنجا كار
مي كردند چند سكه زر بدهم ولي هيچ يك از آنها عطيه مرا نپذيرفتند و گفتند: اي امير بزرگوار ديدار جمال تو ما را
كافي است و ما به آنچه از راه كار بدست مي آوريم قانع هستيم و بيش از آن احتياج نداريم.
از كارگاه خارج شدم و بعد از طي ده قدم به يك دكان بقالي رسيدم و مشاهده گردم كه زني مشغول خريدن چيزي
است و مرد بقال قبل از اينكه دست به ترازو ببرد گفت: ( ويل للمطففين الذين اذا كتا لو علي الناس يستوفون ) من
از شنيدن كلام مزبور كه آيات سوره ( المطففين) در قرآن بود متعجب شدم چون انتظار نداشتم كه آن مرد بقال
قران بداند و آيات مزبور را هنگامي كه دست به ترازو مي برد بر زبان بياورد صبر كردم تا مرد بقال چيزي را كه
آن زن خريداري مي كرد به او داد و آن زن دور شد، به وي نزديك گرديدم و گفتم: اي مرد، آيا تو معناي آياتي را
كه خواندي مي داني ؟ بقال جواب داد: بلي اي امير الامراء پرسيدم معناي ( ويل للمطففين) چيست؟ مرد بقال گفت:
معناي آن اين است ( بدا بر حال كم فروشان) پرسيدم معناي ( الذين اذا كتالو علي الناس يستوفون )
چه مي باشد؟ مرد بقال گفت: اين معنا آيه اول را تكميل مي كند و خدا مي گويد ( بدا بر حال كم فروشان آنچنان كم
فروشاني كه وقتي خودشان با پيمانه يا وزن چيزي از مردم خريداري مي كنند با پيمانه و وزن تمام خريداري مي
نمايند اما . )
پرسيدم منظورت از ( اما) چه مي باشد مرد بقال گفت: بعد از اين آيه، در قرآن آيه اي ديگر هست كه معنا ي آيه
دوم را تكميل مي نمايد گفتم: آن آيه را بخوان مرد بقال چنين خواند: ( و اذا كالوهم او وذنوهم يخسرون) پرسيدم
معناي اين آيه چيست ؟ مرد بقال گفت: اين ايه كه تكميل كننده معناي آيه دوم است اينطور مي گويد كه ( همان
اشخاص كه در موقع خريد يك جنس ، آن را با پيمانه يا وزن تمام خريداري مي كنند، وقتي خود مي خواهند جنسي
را به ديگري بفروشند از پيمانه و وزن كم مي كنند و بر خريدار زيان وارد مي آورند .) و اين سه آيه كه در سوره
مطففين است بايد يكي بعد از ديگري خوانده شود تا اينكه قرائت كننده قرآن، معناي آن را به خوي ادراك نمايد.
گفتم اي نيك مرد ,آنها كه در كودكي ,آموزگار من بودند,نمي توانستند مثل تو وبه اين خوبي قرآن را معني كنند ولي
تو براي چه در اين موقع اين آيات را خواندي. بقال گفت: اي امير الامرا هر وقت كه من بخواهم دست به ترازو
ببرم اين آيات را مي خوانم تا اين كه خدا را ناظر بدانم وكم نفروشم.
از آنجا گذشتم وبه خانه اي رسيدم كه براي سكونت آماده شده بود ودر آن وقت صداي اذان به گوشم رسيد(حسين
بن اسحق)كه عنوان شيخ را داشت گفت: اي امير,از تو اجازه مي خواهم كه براي نماز به مسجد بروم وبعد از
خواندن نماز جهت خدمتگذاري مراجعت خواهم نمودگفت من هم بايد نماز بخوانم وفكر مي كنم بد نيست كه در
مسجد اين شهر نماز بگذارم. (شيخ حسين بن اسحق) گفت: پس برويم زيرا اگر تاخير كنيم دير مي شود. من به
اتفاق شيخ از خانه خارج شدم ومشاهده نمودم كه دكان دارها جامه خود را عوض مي كنند وهر كسي كه جامه را
عوض مي كرد ولباسي بهتر مي پوشيد راه مسجد را پيش مي گرفت بدون اين كه در دكان خود را ببندد,زيرا در
شهر (بشرويه)سارق وجود نداشت. تا اين كه كسي از سرقت اجناس دكان خود بيم داشته باشد.
از يك دكان دار كه جامه پوشيده واز دكان خود خارج مي شد تا به مسجد برود پرسيدم براي چه جامه خود را
عوض كردي واو بي درنگ اين آيه از قرآن را كه يكي از آيات سوره اعراب است براي من خواند,(يا بني آدم خذو
ازينتكم عند كل مسجد وكلوا واشربواولاتصرفوا ان لايحب المسرفين)به(شيخ حسين بن اسحق)گفتم من تا آن روز
برخود مي باليدم كه (حافظ القرآن)هستم واينك مي بينم كه تمام سكنه اين شهر (حافظ القرآن)هستند. بعد از آن مرد
پرسيدم: آيا معناي اين آيه را مي داني؟ اوگفت: خداوند مي گويد(اي فرزندان آدم هنگامي كه مي خواهيد عبادت
كنيد زيور هاي خود را مورد استفاده قرار دهيدواز نعم باري تعالي بخوريد وبنوشيداما اسراف نكنيد زيرا خداوند
كساني را كه اسراف مي كنند دوست نمي دارد) ما هم به دستور خداوند قبل از اين كه براي نماز به مسجد برويم
زينت خود را به كار مي بريم وجامه نو مي پوشيم تا اين كه با جامه اي نو نزد خداوند حضور به هم رسانيم. گفتم
اي مرد تو درسي مفيد به من دادي. من با اين كه حافظ القرآن وفقيه هستم متوجه نبوده كه انسان هنگامي كه
آماده عبادت مي شود بايد زينت خود را به كار ببرد وتو مرا از اين حكم الهي آگاه نمودي وبه شيخ گفتم:چون من
بايد لباس خود را عوض كنم به خانه برمي گردم ودر همان جا نماز خواهم خواند وتو به مسجد برو ونماز
بخوان.بعد از اين كه به خانه رفتم,لباس خود را عوض كردم ولباس نو پوشيدم وچون مسجد متحرك من به بشرويه
نرسيده بود در خانه نماز گذاشتم وآنگاه خارج شدم زيرا مي خواستم كه باز سكنه آن شهر ببينم وبا آنها حرف بزنم.
هنگامي كه از مقابل يك دكان عطاري مي گذشتم شنيدم كه مرد عطار مي گويد: (واوفوالكيل اذا كلتم وزنوا
بالقسطاس المستقيم)از تعجب نتوانستم خود داري كنم وگفتم اي مرد آيا مي داني (قسطاس)يعني چه؟ عطار
گفت:يعني ترازو پرسيدم معناي اين آيه چيست؟مرد عطار گفت معنايش اين است : ( وهنگامي كه با پيمانه جنس
مي فروشيد دقت كنيد كه پيمانه كامل باشد وموقعي كه با وزن كردن جنس مي فروشيد با ترازوئي وزن نمائيد كه
دوكفه آن(عدل) باشد)(توضيح – شگفت آن كه بعد از هفت قرن هنوز اصطلاح عدل در صفحات خراسان متداول
است وترازوي عدل يعني ترازوئي كه دو كفه آن موازي است – مترجم)
هر دفعه كه مقابل يك دكان مي رسيدم وصاحب دكان مي خواست چيزي را وزن كند يكي از آيات قرآن را كه مربوط
بود به رعايت وزن يا كيل كامل بر زبان مي آورد تا اين كه خدا را ناظر بداند وكم نفروشد. يكي ديگر از چيزهايي
كه در آن شهر كوچك مورد توجه من قرار گرفت اين بود كه تمام سكنه شهر,خواه مرد,خواه زن در تمام ساعات
روز و شب جز موقعي كه مي خواستند بخوابند كار مي كردند وآنهائي كه كاري نداشتند بي انقطاع پشم بز را از
توبره اي كه به دوش آويخته بودند بيرون مي آوردند وپشم را از كرك جدا مي كردند يا به وسيله دوك,كرك بز را
مي تابيدند تا اين كه بعد ,آن را به كارگاه نساجي ببرند ومبدل به برك نمايند(شيخ حسين بن اسحق) براي من حكايت
كرد كه از روزي كه سكنه آن شهر به خاطر دارند,در آنجا, سرقت نشده وكسي,ديگري را به قتل نرسانيده اند. هيچ
كس به خاطر ندارد كه در آن شهر,هنگام مكالمه يا معامه صدا را بلند كرده باشد وهرگز اتفاق نيفتاده كه در آن شهر
مردي زن خود را طلاق بدهد. از روز ي كه سال خوردگان به ياد دارندهرگز راجع به ارث بين وراث اختلاف به
وجود نيامده ويك وارث مبادرت به تصاحب اموال وارث ديگر نكرده است درآن شهر هرگز گزمه وزندان وقاضي
وجود نداشته ومردم براي حل مسائلي كه بين آنها پيش مي آيدبه( حسين بن اسحق ) مراجعه مي نمايند
وفتواي اورا بي چون وچرا مي پذيرند.
شغل(حسين بن اسحق)هم زراعت بود ودربامداد بيل بردوش مي نهاد وبراي زراعت از شهر خارج مي شد وظهر
براي خواندن نماز در مسجد,به شهر مراجعت مي نمود,وبعد از اين كه از خواندن نماز فارغ مي گرديد باز راه
بيرون شهر را پيش مي گرفت. تمام سكنه شهر از خردسالي خواندن ونوشتن قرآن را فرا مي گرفتند ومن دريافتم
كه زنها نيز مانند مردها قرآن مي دانند و مي توانند بخوانند وبنويسند. در آن شهر دوچيز ديدم كه هر دو را
از ريشه گياههاي صحرايي مي گرفتند يكي موسوم به كتيرا بود وديگري به نام انقوزه خوانده مي شد وبراي
هردوقائل به خواص زياد بودند. ديگر از چيزهايي كه در آنجا ديدم وبراي من تازگي داشت روغني بود سياه رنگ
داراي بوي تند وعجيب وآن روغن رااز محلي واقع درواقع در بيست فرسخي مغرب ( بشرويه) مي
آوردند و در چراغ مي ريختند و فتيله به آن مي نهادند و فتيله، مثل چراغ معمولي مي سوخت و هنگام شب، خانه
را روشن مي كرد و به من گفتند كه روغن مزبور ، از زمين خارج مي شود و مانند جوي ، در صحرا به راه مي
افتد و هنگام روز كه آفتاب بر آن مي تابدبوي آن از فاصله ي دور به مشام ميرسد.
مقتضيات قشون كي و فرا رسيدن فصل سرما كه نزديك مي گرديد. مانع از اين مي شد كه بتوانم زيادتر در بشرويه
توقف نمايم و از صحبت سكنه شهر كه همه اهل فضل و معرفت بودند لذت ببريم در آن شهر من دانستم كه براي
تحصيل معرفت و فضل لزومي ندارد كه انسان مدرس مدرسه يا چون من امير باشد بلكه هر زارع و شبان مي تواند
مردي فاضل و با معرفت شود و قرآن را بداند و بفهمد و شعر بخواند و بسرايد:
روزي كه مي خواستم از بشرويه خارج شوم و به طرف جنوب بروم فرماني صادر كردم و در آن گفتم تا روزي كه
اعقاب من سلطنت مي كنند ( شهر بشرويه) از خراج معاف باشند. من مي دانستم كه نام بعضي از شهر ها ( دار
العلم) است و نام برخي از بلاد ( دار الامان) و در آن فرمان حكم كردم كه عنوان شهر بشرويه ( دارالعلم و الامان)
باشد و نوشتم كه هرگز و به هيچ بهانه اعقاب من شهر ( بشرويه ) را مورد حمله قرار ندهند روزي كه خواستم از
بشرويه بروم يك اسب به(شيخ حسين بن اسحق) بخشيدم ولي او، حتي حاضر به پذيرفتن يك اسب نشد گفت اي
امير، ما در اينجا سوار دراز گوش مي شويم و الاغ براي ما كافي است.
از كتاب سفري به ايالت خراسان نوشته مگ گروگر:
منزلگاه امروز من در جايي است كه چسني در باره ي آن مي نويسد شهري است كه در واحه اي در كوير بزرگ
نمك ايران واقع شده و 30000 نفوذ دارد. تا كنون هيچ اروپايي شناخته نشده كه از آن ديدن كرده باشد. به اين
دليل علاقه خاصي نسبت به اين محل پيدا كردم و اگر چه مي دانستم چند روسي به آنجا سفر كرده اند، ولي هيچ
فرد انگليسي قبلا از آن ديدن نكرده بود. بايد بگويم اولا اين محل در اصل در كوير بزرگ نمك يا جايي نزديك آن
نيست؛ از آن گذشته ، اين محل نه در حال حاضر و نه در هيچ وقت ديگر نمي توانسته 30000 نفوس داشته باشد.
در اين صورت اجازه بدهيد آگاهيهاي زير را جايگزين ، اطلاعات نادرست موجود درباره اين محل كنيم. بشرويه در
حقيقت روستاي بزرگي است با 800 خانه، كه در دل جلگه اي واقع شده و زمينهاي زراعتي اطراف آن بيش از
هر جاي ديگري است كه از شيراز تا به اينجا ديده ام. شايد اين زمينها تا شايع سه مايلي از جوي آبي آبياري شود
كه از كوههاي طرف غرب سرچشمه مي گيرد. ديواري دور آن را گرفته كه در آستانه فرو ريختن است
و محدوده اي به وسعت 500× 400 يارد را در برگرفته كه ضلع بزرگ آن به طرف شمال مي باشد. چهار دروازه
دارد، هر يك در يك جانب آن؛ و در گوشه ي شمال غربي (( ارگ)) يا قلعه واقع شده كه اگر از ميان ده و از
دومايل آن طرفتر نگاه كنيم، داراي عظيمتي خواهند بود ؛ ولي در واقع روي هم رفته چندان استحكامي ندارد.
مساحت زمينهاي زير كشت آن نيز اگر چه كم نيست ، ولي بايد بگويم نمي توانم با در نظر گرفتن خطر يك سال
خشك ديگر، مانند آنچه در 1871 پيش آمد و شايع است كه در طول آن بيش از هزار نفر جان باختند، محصول
خود را صادر كنند. تنها چيزي كه در اينجا توليد مي شود يك نوع پارچه پشمي است كه به آن برك مي گويند كه
از كرك بز تهيه مي شود. برك پارچه نرم و گرمي است و بسيار ارزان بنظر مي رسد دونوع از آن وجود دارد؛ به
نوع اعلاي آن شمشيرك مي گويند كه يك قواره ي 18 ياردي آن 16 روپيه قيمت دارد و نوع زبر تر آن را برك
مي نامند، كه بهاي هر قواره ي آن 6 روپيه است . من يك قواره از جنس اعلاي آن را كه خاكستري خوش رنگي
بود خريدم .
آب بشرويه خوب است و انواع آذوقه مورد نياز در آن يافت مي شود. بشرويه نه بازار دارد و نه بازرگان، زيرا
برك توليد شده بدون واسطه فروخته مي شود، گذشته از برك در روستاي زيرك كه در 10 مايلي بشرويه واقع است
، ظروف سفالي زيبايي با نقش هاي برجسته توليد مي شود . بشرويه مركز بخشي است كه از روستاهاي
اصفاك،علي آباد،طرجد،رقه،ارسك،مردستان، ده نو،خرم آباد و چند روستاي ديگر تشكيل شده. با وجودي كه گفته
مي شود بيشتر اين مردم در معرض قتل و غارت بلوچ ها بوده اند ولي اكنون مرد مسلحي در بشرويه مشاهده نمي
شود.
در اين مسير بشرويه اولين محلي است كه در آن برج هايي مشاهد ه مي شود كه به منظور پناهگاه ساخته شده
است، البته بعد ها در نواحي مرزي تركمن نشين بيشتر با آنها برخوردند. اين برج ها به تعداد زياد و پراكنده در
زمين هاي اطراف اينجا مشاهده مي شود.
گفته مي شود غارت گراني كه به اين روستا يورش مي بردند بلوچ هاي سيستاني بودند، كه اين موضوع در نظر
اول غير ممكن به نظر مي رسد؛ ولي من كه مي دانم پيشتر ها اين غارت گران چه راههاي درازي را در بيابانهاي
وحشت زا طي مي كرده اند، اين گفته را باور مي كنم. البته حمله هاي آنها هرگز پي در پي نبوده است و معمولا با
مردم مسلح درگير نمي شده اند؛ هر چند كه مي گويند در حدود 50 سال پيش يك بار به اين روستا حمله كرده اند.
بشرويه مركز بخش طبس است كه حضور يك نايب به آن شان و منزلتي داده است؛ و من قصد ندارم خصوصيات
فردي او را توصيف كنم، زيرا او نيز از جهت رفتار و كردار مقلد ارباب بي نزاكت خود يعني خان طبس است وي
پيش از آنكه از طرف دوستي كه به طور غير منتظره سر رسيده بود،سفارش شود، كوچكترين اعتنايي به من
نداشت. اين دوست مستشار الدوله حاجي زمان خان بود كه براي انجام ماموريتي به منطقه آمده بود. من از طبس
دستخطي برايش فرستادم و در آن نوشتنم كه شنيده ام او در منطقه است و از او خواستم به رفع مشكل من كمك كند
و برات هاي من را در سر راه تهران نقد كند؛ و نوشتم از آن رو از وي تقاضاي كمك دارم كه از جاي متمدن تري
آمده است. او نيز با فرستادن براتي كه در طبس نقد مي شد به تقاضاي من پاسخ مثبت داد، و از اينكه زودتر از
مشكل من خبردار نشده بود، اظهار تاسف كرد و تقاضا كرد كه اگر خدمت ديگري از او ساخته است دريغ نخواهد
كرد. نامه ي او هنگامي به دستم رسيد كه نزيكي هاي بشرويه رسيده بودم . در دم كسي رابه دنبال پول راهي طبس
كردم و صبح روز بعد نامه اي به او نوشتم و از محبت هاي او صميمانه تشكر كردم؛ اما ظاهرا راه فرستاده ي من
از ميان روستايي مي گذشت كه اين حاجي شريف در آن اقامت داشت، و وقتي كه شنيده بود او براي پول به طبس
مي رود .
بدنبالش فرستاده بود و گفته بود كه نمي دانسته من طبس را ترك كرده ام و افزوده بود كه در دم فراشباشي رابا
پول روانه مي كند، و فرستاده مرا باز گردانده بود. در اين موقع اين شخص آمد. مرد بسيار مودبي بود و از اينكه
من درگير چنين مشكلي شده بودم هزار بار غذر خواهي كرد و گفت در مورد اينكه مردم ( طبس همه نوع زرنگي
دارند با من هم عقيده است) . من هم از او سپاسگذاري كردم و از اينكه موقعيت ديدار حاجي دست نداده ابزار
تاسف كردم، ولي گفتم كه اميدوارم او را در تهران ببينم يا حتي در انگلستان؛ كه در آنجا بتوانم در عمل از خدمتي
كه برا رفع گرفتاري من كرده تشكر كنم. فراشباشي كه مرد خوشسيمايي بود، براي نايب حامل سفارشي بود كه هر
چه از دستش بر مي آيد براي من انجام دهد، و در نتيجه اين سفارش فرستاده اي از جانب نايب با تحفه اي از
ميوه به نزد من آمد و اظهار داشت كه نايب مشتاق ديدار من است اين اظهار محبت او بسيار بي مورد بود زيرا
روز پيش كه مي بايست منزلگاه شايسته در اختيار من بگذارد، مرا در يك خانه خرابه جا داده و با بي تفاوتي با
من رفتار كرده بود . پس اكنون نوبت من بود تا جبران كنم، لذا از فرستاده او خواستم به نايب بفهماند كه مي دانم
دليل گل كردن محبت او از جهت توجه مستشار به من است، و گرنه چرا روز پيش چنين نزاكتي در حق من روا
نداشته ،و بهتر است تحفه اش و دوستي اش را براي كساني نگاه دارد كه بيش از من به آن محتاجند. رفتار نايب
تنها يك نمونه از ويژگي هاي اخلاقي ايرانيان را نشان ميدهد متعاقب آن پيرمند ظاهرا موقري كه براي من نامه مي
نوشت نمونه ديگري از ويژگي هاي اخلاقي ايرانيان را از خود بروز داد. اين پيرمند برايم به حاجي زمان خان نامه
نوشته وجواب را برام خوانده بود. اين نامه در لفافي از اصطلاحات محترمانه و انديشمندانه پيچيده شده بود و
پيرمرد خود بسيار تحت تاثير كلمات واقع شده بود. او قبلا مرا صرفا آدم كافري مي دانست كه مشاهده ي كارهايش
مايه ي سرگرمي و ديدن وسايلش موجب شگفتي است ، ولي اكنون به چشم مي ديد كه اين كافر چگونه مي تواند
براي خود ارج و قربي كسب كند. بنابراين نامه را چندين بار خواند و قسمت هايي از آن را كه از نظر رعايت
نزاكت بيشتر تحت تاثيرش قرار داده بود با خود تكرار كرد. و سپس گفت: (( احسن! واقعا حاجي مرد شريفي است
و مي داند افراد را چگونه مورد خطاب قرار دهد . آن آدم هاي رند طبسي خيلي نفهم بوده اند، در حاليكه بايد
اينطور با مردم صحبت كرد.)) سپس چند دقيقه اي نامه را كنار گذاشت و در گوش مردي كه نسبت به من هيچ گونه
بي احترامي نكرده بود با صدايي كه شنيده مي شد شروع به نجوا كرد ، (( بله حرف هاي شما درست است ، او
مرد نازنيني است)) كه منظورش من بودم ، پناه بر خدا! و اضافه كرد، (( آدم از حرف زدم با او كيف مي كند-
عجب هوش و ذكاوتي دارد- همه صفات خوب در او جمع است. مي داني من هرگز خيال نمي كردم صاحبان
عاليمقام فرنگ چنين قدر و منزلتي داشته باشند))( اين مرد دور و احتمالا در پشت سر، مرا كافر، مرد حرامي<
دزد،راهزن> و سگ فرنگي و غيره خطاب مي كرد) در پي اين حرفها، همانطور كه من حدس مي زدم سيد با لحن
شيرين و چرب و نرمي، آن طور كه با كودكان حرف مي زنند، گفت، (( شما بايد خيلي آدم مهمي باشيد – آنطور كه
معلوم است حاجي از شما بسيار حرف شنوي دارد – ممكن است لطفي در حق من بكنيد؟)) گفتم،(( چه كاري مي
توانم براي شما انجام دهم ؟)) ،(( مي دانيد كه او در حال تقسيم آب و زمين اينجا و ارزيابي و اندازه گيري آنها با
شرايط تازه است. ممكن است به او اشاره اي بكنيد كه بر زمين هاي من بيش از اندازه ماليات بسته شده، تا در اين
مورد تخفيف بدهد و از من ماليات زيادي نگيرد؟)) به او گفتم،(( پيرمرد دورو، من به عمرم زمينهاي تو را نديده ام
و به هيچ وجه حاضر نيستم چنين درخواستي ازاو بكنم.)) پيرمرد كه كوششهاي خود را براي مجاب كردن من
بيهوده مي ديد، لندلندكنان آنجا را ترك كرد، ديگر نمي دانم پشت سرم چه القاب خوشي به من نسبت داده است.
راهپيمايي بعدي ( سي ويكم ماه مه) تا رباط شو (شور) شانزده مايل ، و تقريبا تمامي راه در شنزار موجداري است
كه ذره اي جاذبه در آن يافت نمي شود. به هر حال كاروانسراي آجري بسيار خوبي در آنجا هست كه بالاخانه تميز
و خوش آب و هوايي دارد. از هنگامي كه از طبس گذشتيم هوا كاملا تغيير كرده است. روزها هوا بسيار خوش
است ، درست مانند هواي پنج شش هفته پيش شيراز، و شبها خنك. مي گويند تا مشهد وضع هوا به همين شكل
خواهد بود؛ اگر اين طور باشد، گرمترين روزهاي سفر را پشت سر گذاشته ام . البته آن قدر هم نبايد خوشباور بود.